روزگارازاون چیزی که فکر میکنیم نامردترشدهامروز۱۹فروردینه۶هفته ی طلاییه دخترم تموم شدومنوبابا مصطفی و عزیزجون و آقاجون رفتیم اهواز اهواز،کترگفت حالا بهش شیربدیم ببینیم میخوره یانههمه چشم انتظاروقلب هامون پرصداتپش میکردن و منتظرکلمه ای ازطرف دکتربودیمتا دکترگفت الحمدلله انگاررفلاکسش برگشته ولی شیشه شیرو یادش رفته چجورمک بزنههممون اشک شوق ریختیم وتودلهامون شادی بپاکردیم الحمدلله دخترعزیزم بهترشده بود،دکترگفت ببریدش خونه باهاش تمرین کنید اگرخوب بود شلنگو دربیارید.توراه برگشت گندم خریدیم و به زیارتگاه علی ابن مهزیاررفتیم و مشکل گشا پخش کردیم و نمازخوندیم.خلاصه بگم ازطرفی هممون خوشحال که عارفه خوب شده ولی خبرازآینده نداشتیم.دو روز اول هی سعی کردیم شیشه شیرروبگیره ولی چون قدرتش هنوز کامل نبود بجای اینکه درروز۶۰۰سی سی بخوره۳۰۰تا میخورد و دوباره عارفه افتاد رو دور وزن کم کردن
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمیان
تاريخ: شنبه
10 ارديبهشت
1401 ساعت: 4:05