خرید بک لینک
روزگارازاون چیزی که فکر میکنیم نامردترشدهامروز۱۹فروردینه۶هفته ی طلاییه دخترم تموم شدومنوبابا مصطفی و عزیزجون و آقاجون رفتیم اهواز اهواز،کترگفت حالا بهش شیربدیم ببینیم میخوره یانههمه چشم انتظاروقلب هامون پرصداتپش میکردن و منتظرکلمه ای ازطرف دکتربودیمتا دکترگفت الحمدلله انگاررفلاکسش برگشته ولی شیشه شیرو یادش رفته چجورمک بزنههممون اشک شوق ریختیم وتودلهامون شادی بپاکردیم الحمدلله دخترعزیزم بهترشده بود،دکترگفت ببریدش خونه باهاش تمرین کنید اگرخوب بود شلنگو دربیارید.توراه برگشت گندم خریدیم و به زیارتگاه علی ابن مهزیاررفتیم و مشکل گشا پخش کردیم و نمازخوندیم.خلاصه بگم ازطرفی هممون خوشحال که عارفه خوب شده ولی خبرازآینده نداشتیم.دو روز اول هی سعی کردیم شیشه شیرروبگیره ولی چون قدرتش هنوز کامل نبود بجای اینکه درروز۶۰۰سی سی بخوره۳۰۰تا میخورد و دوباره عارفه افتاد رو دور وزن کم کردن

برچسب: نویسنده: پارسا کاظمیان تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:05

روزگارازچیزی که فک میکنیم سخت تر ونامردترهتاحالا تو زندگی خیلی سختی کشیدم ولی اینایی که میگم سخت ترینن داخل ۱هفته برامشبی که رفتیم پایین و اشکمو بابت مریضی دخترم دراوردن و کاری کردن مصطفی رو بجونم انداختن و باهام دعواکرد و کاربه جایی رسیدکه خودزنی کردمو هیچوقت نمیبخشم که تا پای غش رفتم و فقط بایه ببخشید فرداش مجبور ب بخشش شدمفرداش بدون اجازه ام به بچه ام آب دادن،به بچه ای که مشکل بلعیدن داره و نمیتونه بخوره و یواشکی برش گردوندن پیشم بدونه اینکه بهم بگنبه مصطفی میگم اومدیم خونه بابام اینا مارو ببردوربده گفت حال ندارم ولی الان فهمیدم بعدازاینکه ازخونه بابام زده بیرون رفته مامانشو دور دادهچطور باید بخندم و شادباشم؟چطور بهت اطمینان کنم نامردخسته ام ازت خستهکم خودم غصه میخورم اینم روش + نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۱/۲۹ ساعت 23:53 توسط سکوت  | 

برچسب: نویسنده: پارسا کاظمیان تاريخ: شنبه 10 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:05

صفحه بندی